ღ♥ஜ صـــــادق ღ♥ஜ
ღ♥ஜتـقـدیـم بـــه عـشق همیشگیـم ღ♥ஜ N_P ღ♥ஜ
این عشق تو چرا کم نمی شــود ======================= هر چی كنم دلتنگی ها

معلم
عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا
دخترك
خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با
صدای لرزان
گفت
: بله خانوم؟
معلم
كه از عصبانیت شقیقه هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد
:
چند
بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری
مدرسه میخوام در
مورد
بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم
دخترك
چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت
خانوم...
مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن
...
اونوقت
میشه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر
خشك بخریم
كه
شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر
بخره كه من دفترهای
داداشم
رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول میدم مشقامو قشنگ بنویسم
...
معلم
صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه
اشك چشمش روی گونه خالی شد

دختري بود
نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را
دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن
باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم
شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود
چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه
ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر
بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و
با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود
بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟
»
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او
نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در
حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

وین سینه خالی از غم نمی شود
دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای
چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود
تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای
ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود
آوارگــــی خســته می کنـد مـرا
خستــگی دلیـل خوابم نمی شود
عشـــق تــو وابـستـه می کند مرا
و ایــــن طنــاب چــاهم نمی شود
کجاست خنده های مه گرفته ات
کـه ابـر ، عـابر سرابـم نمی شود
کجاست دستهای تب گرفتــه ات
کــه رهنــمای راهــــم نمی شود
من از غریـب زادگــی دلـم گرفــت
چــــــرا تمــام ، غربتـم نمی شود
من از کـویر مانــدگی دلـم گرفــت
چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمی شود
دستشون رو از شونه ی من نمی كشن
هر چی كنم دلتنگی ها
سایشون رو از خونه ی من نمی كشن
تنها میرم بامن میان
افكارمو داغون میكنن
هرشب كه من خواب ببینم
خوابم رو پریشون میكنن
دست از سر من بردارید
بذارین راحت بمونم
دلم می خواد تو هر خوابم
با شادیهایم بمونم
| Design By : Night Skin |




